خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بال و پر زدنم چه شد؟

خوشا در كوي تو بالي گشودن

به بزم عاشقان شعري سرودن

خوشا روزي كه من نزد تو آيم

به بزم عاشقان پياله پر مي بيايم

بگيرم سرت در آغوش اي نازنينم

بريزم اشكي روي سينه ات اي پاكترينم

دستي كشم بر گيسوي گل فشانت

ببويم عطري از پيراهن نرگس قبايت

در چشم زيبايت نظر از شوق كردم

نظر بر طاق زيباي تو كردم

گوشه اي بنمودي بر من مسكين تو سلطان

ز دنياي پر خار در يك گلستان

به نزد ما خاكرويان اي طريقت

اين چنين پرده ميفكن اي حقيقت

ما مرغان بي بال و پريم سيمرغ طلايي

اين چنين بال و پري باد مده مرغ خدايي

نظر از روي بام بر من مسكين مكنيد

چو پريديد حنده به تلخي مكنيد

اين دل ديوانه را پرواز ندادند

من را از روز اول اين ياد ندادند

قفسم تنگ ولي آه ندارم

من دگر راهي به جز ياد ندارم

هر روز كنم شكوه از اين ديوانگي ام

اين چگونست آخر منم آدمي ام

اين همه رنج به كس داد مگر سلطان

چه كنم رنج نديدم تو دگر خورده مگردان

يك نظر بر ما تو ميكردي اي افسونگر دل

نمي شد عالمي در هول و هوس پا در گل

 

حرف اول…

سلام خدمت تمام دوستان عزيزم ………

پس از وبلاگي كه در بلگفا داشتم اين دومين تجربه ي من در وبلاگ نويسي هست …بايد بگم كه من زياد به ظاهر وبلاگ كاري ندارم ..فقط مي نويسم

ولي امكان داره به علت آشنا نبدون به روش كار با اين نوعش …كمي دچار مشكل بشم كه اميد وارم ببخشيد

…………

فکر می کنم کسی پونه هایم را از باغچه ی خیالم چید..

احساس می کنم یاس همسایه دیگر به شوق دیدار من گل نمی کند….

احساس سردیست ……….

کاش باز پونه ها بر می گشتند و یاس گل می کرد …..کاش باز عصر ها پای دیگ مادر بزرگ جمع می شدیم و یاس از گرمای هوا میگفت و پونه از باران………و من به شوخی می گفتم که اطلسی های همسایه دیروز  نان و پنیر مرا مهمان کرده بودند ……..و بعد هم آب بازی با پونه و یاس …و آخر هم دلداری یاس برای شوخی من ……

مادر بزرگ هنوز هم پای آش پنجشنبه منتظر ماست …..

ولی بدون یاس و پونه که آرزوهایم رنگی ندارند ……کاش دوباره آشتی می کردیم روزگار……کاش انقدر فدایت می شدم تا تو باز یاس و پونه را شاد می کردی