خوشا در كوي تو بالي گشودن
به بزم عاشقان شعري سرودن
خوشا روزي كه من نزد تو آيم
به بزم عاشقان پياله پر مي بيايم
بگيرم سرت در آغوش اي نازنينم
بريزم اشكي روي سينه ات اي پاكترينم
دستي كشم بر گيسوي گل فشانت
ببويم عطري از پيراهن نرگس قبايت
در چشم زيبايت نظر از شوق كردم
نظر بر طاق زيباي تو كردم
گوشه اي بنمودي بر من مسكين تو سلطان
ز دنياي پر خار در يك گلستان
به نزد ما خاكرويان اي طريقت
اين چنين پرده ميفكن اي حقيقت
ما مرغان بي بال و پريم سيمرغ طلايي
اين چنين بال و پري باد مده مرغ خدايي
نظر از روي بام بر من مسكين مكنيد
چو پريديد حنده به تلخي مكنيد
اين دل ديوانه را پرواز ندادند
من را از روز اول اين ياد ندادند
قفسم تنگ ولي آه ندارم
من دگر راهي به جز ياد ندارم
هر روز كنم شكوه از اين ديوانگي ام
اين چگونست آخر منم آدمي ام
اين همه رنج به كس داد مگر سلطان
چه كنم رنج نديدم تو دگر خورده مگردان
يك نظر بر ما تو ميكردي اي افسونگر دل
نمي شد عالمي در هول و هوس پا در گل